رمان دختر نقاب دار
مقدمه
به هر کجا می نگرم، هر کس نقابی دارد؛ نقابی از دروغ و انکار، برای رهایی از اجبار، اجباری ناگوار. من هم نقاب دارم، یک دختر نقاب دار! که در زیر نقابم پنهان شده ام، تا شاید نقابم محافظی برایم باشد. نقابم را برداری، شاید بفهمی کیستم، ولی هرگز نخواهی دانست که چیستم!
قسمتی از رمان
به نام خداوند بخشنده مهربان
محکم و جدی وارد عمارت عباسی ها شدم. قدم هام رو محکم بر می داشتم و اخم هام مثل همیشه، وسط پیشونیم جا خوش کرده بود. وقتی وارد سالن مهمونی شدم، همه نگاه ها رو به سمت خودم کشیدم ولی حتی کوچک ترین توجهی بهشون نکردم. با صدای ساشا به طرفی که اون بود چرخیدم و منتظر نگاش کردم؛ با یه حرکت جنتلمنانه دستم رو گرفت و بوسید. لبخند خوشکلی زد که دندون های سفید و ردیفش رو نمایان کرد و گفت: – سلام، آنا جان. بر خلاف استقبال گرم اون، جدی و بدون هیچ عطوفتی، گفتم: -آنالیا هستم. _ ولی برای من همون آنایی. پوزخندی زدم و گفتم: – من برای هیچ کس آنا نیستم.